1

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود.

در زمان های دور در روستایی کوچک پیرمردی زندگی میکرد.

او بسیار دست خیر داشت و به همه ی روستا چه از لحاظ مادی چه معنوی کمک میکرد.

دست جوانان را میگرفت و نصیحت میکرد ، پسر و دختران دم بخت را ازدواج میداد و همه را به احترام به پدر و مادر نصیحت میکرد.

کودکان را به بازی کردن تشویق میکرد.

مردم از گفته های پیرمرد بسیار سود میبردند و حرف هایش را در زندگی خود به کار می بردند.

در مشکلات از او کمک می خواستند و گره از کار آنها باز میکرد.

یک روز صبح که پیرمرد از خواب بیدار شد متوجه شد که نه میتواند از جایش بلند شود و نه میتواند حرف بزند.

مردم گرد او جمع شدند و برایش دعا و قران میخواندند بلکه شفا پیدا کند. اما سرنوشت چیز دیگری میخواست.

پس از گذشت چند روز پیرمرد از دنیا رفت و او ماند و آن همه حرف ناگفته که باید برای مردم میگفت تا آنها را پند دهد.

یاد مثل به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی افتادم…

حرف ها و گفته ها همیشه هست که در یک کتاب یا طومار جای نمیگیرند. همیشه حرف برای گفتن هست اما زمان اجازه نمیدهد.

حرف های زیادی داریم اما این وقت هست که نمیگذارد.

 

 

2

انسان ها میمیرند اما یادشان هست تا ابد کنج دل عزیزانشان، چه بسا که کنج دل بقیه هم باشد. و چه مرگ شیرینی که چند نفر را زنده نگه داری.

دیروز تولدش بود.! تولد ۱۹سالگی اش. صبح از خواب بیدار شد و میخواست پیش دوستش برود. رفت اما موقعی که می خواست از خیابان رد شود، نزدیک شدن ماشینی را دید که با سرعت به سمتش میاید کاری نمیتوانست بکند و صدای جیغ او و ترمز سکوت را شکست. تا به بیمارستان رسید، تمام کرد؛ مرگ مغزی و تمام. اما خانواده اش اجازه اهدای عضو را دادند. قلبش برای یکی، کلیه، کبدو. . . . . پیوند زده شد.
با تمام سختی ها، غم چشمان نامزدش، اشک خشک شده ی مادرش، زجه های خواهرش، و خم شدن کمر پدرش، همه و همه فقط غم را به دل انسان سرازیر میکرد. اما او نمرد و زنده ماند. در تن چندین نفر، و با نجات جان چند زن و مرد و یا کودک. و چه زیباست که بمیری و مردنت قشنگ باشد. و اینجاست که میگویند به پایان امد این دفتر حکایت همچنان باقی است. . . حکایت نفس کشیدن ان چند نفر باقی است و قلب او دیگر نزد.

 همه ما میمیریم اما چه بهتر که مرگی شیین داشته باشیم مرگی که پایان نباشد و بلکه اغازی باشد، چه برای من چه برای تو و چه برای دیگری فرقی ندارد، مهم این است اغازی باشد برای ادامه دادن.

 

 

 

3

در روزگاران گذشته پیرزنی خوش ذوق و خوش بیان در روستایی زندگی می کرد، نگاهش گویای تجربیات فراوانش بود و دستانش شاهد روزگاران سختش و امان از چین و چروک صورتش که فریاد می زد

من زنی هستم از دیار سختی و ناملایمات اما جنگیده ایم، آنقدر در مقابل مشکلات ایستاده ایم و با گوشت و استخوان خود ایستادگی کرده ام که چین و چروک صورتم به احترامم از جای خود بلند شده اند و سر تعظیم فرود آورند و لبخند مهربانش که هر بیننده ایی را محو زیبایش می کرد به طوری که بی اختیار آن را وادار می کند که در دل خود اعتراف کند این زن یک اسطوره است. این زن یک مادر بود. مادری که خود را در لابه لای عروسک هایی دست ساز مادرش پرورش داد و شناخت.

همان موقع که  با دستان کوچکش عروسک هایش را به آغوش می کشید و به خیال کودکی اش به آن ها قبل از خود غذا می داد. این زن هر بار که لب برای سخن باز می کرد باری از خاطره و داستان تعریف می کرد، داستان پسری فداکار که در روزگاری جان خود را سپر کرد تا مادرش همچنان لبخند سحرانگیزش روی لبانش باقی بماند.

از کودکی هایش، از نوجوانی هایش، هر روز یک خاطره و هر روز یک روز دیگر را بازگو می کرد. کودکان روستا هر روز با شوق و اشتیاق فراوان داستان هایش را دنبال می کردند ولی هر بار پیرزن داستان خود را نیمه راه تمام می کرد و با همان لبخند شیرین به گلایه های بچه ها نگاه می کرد و می گفت: به پایان آمد این دفتر، حکایت هم چنان باقی است.

بچه های روستا نیز به خیال خود فکر می کردند فردا ادامه داستان را می شنوند تا شاید پایان این حکایت و داستان را از زبان پیرزن بشنوند اما آن ها خبر نداشتند هرگز این حکایت پایان نمی یابد و هرگز این داستان تمام نمی شود زیرا او هم چنان انتظار می کشد. انتظار بازگشت فرزندش که به جنگ رفته و هرگز بازنگشته، او هر روز با یاد و خاطراتش زندگی می کند گویی هنوز پسرش در خانه وجود دارد و نفس می کشد.

او هنوز نام همسرش را به زبان می آورد و می گوید: مرد شب شد نان نمی خری؟ ولی هیچ جوابی نمی شنود! زیرا دیگران می گویند همسرت شهید شده و امان از روزی که یک مادر و یک زن، پدر هم نداشته باشد تا از دنیا و ناسازگاری هایش و از شوهر و پسرش که هم چنان قصد بازگشت ندارند گله کند.

حال شما بگویید آیا این جکایت هم چنان باقی است؟ یا این دفتر خاطره ها با بستن چشمان این زن تا ابدیت به پایان می رسد؟ یا الگو می شود و مرور می شود